خسته ام ، نه از حكايت اين روزها ، از تصور روزهايي كه نيامده ...
گاه تراوش ذهنم كبود ميشود ؛ نميدانم كدامين عطش مرا به اين سراب دلگرم ميكند ،سرابي كه هيچگاه پاياني ندارد مگر با بسته شدن راه نفسهايم كه امروز آسوده تر مي آيند و ميروند، مكرر اما بي قاعده ، كجا مي آيند و به كجا خواهند رفت ؟
آسوده تر از خويشم ، امروز در بي آلايشي تام خواهم آمد ،با هراسي ناشي از تبلور احساس ؛ احساسي كه كام از دل ميگيرد و بر جان ميريزد .
هجوم اين ثانيه ها را نميخواهم ، من از نسل كوروش نيستم كه براي حقوق بشر آواز قناري سر دهم ! من از نسل خويشم ، قناري هاي در قفس من گهگاه براي نشان دادن حضور خود كشف الاسرار ميخوانند!
تنها و غيور بر پهنهء دريايي u200du200dژرف ميرقصم ، نميدانم فرياد زير آب به چه چيز ختم ميشود ؟ به آبگيري ششهاي جرم گرفته ام ؟ فريادم بيصدا ميماند ، مينويسم تا خود را باز يابم و سكوت ميكنم تا تو را ...
اغتشاش فكرم زبانه ميكشد و انگشتهايم بي اختيار مینویسند بلكه آتشي ابدي را خاموش كنند ، چه تلاش نا فرجامي ! حجم خالي اطرافم را ميبلعم مبادا حضور زماني كه بي توام را نشانم دهند !
پرواز فكرم را پاياني نيست اما قفسي ميسازم از خواب ، شب بخير ...
و در خواب هم ... واي ...
برچسب: وای,
نویسنده: نیکا قاسمی